عید مبعث و مدح پیغمبر اکرم صلیاللهعلیهوآلهوسلّم
به جسم مـردۀ این واژهها که میباری دوبـاره جـان قـلـم را بـه وجـد میآری چگونه وصف کـنم ساحت بلـندت را؟ میان اینهمه مضمونِ پوچ و تکراری اگرچه قاعدتاً هر طبیب را مـطبیست تویی که رحمت محضی، طبیب سیاری بـرای دیـدن رویـت بـهـانـه لازم بــود عجیب نیست که خود را زدم به بیماری خوش آن امیر که در اوج پادشاهی، از او به روی شـانـۀ مـردم نـمـیرود بـاری اگرچه پـاسـخ دشـنام، مهـربانی نیست ولی تو قـاعـدهها را بههـم زدی، آری اهانت است سلاح ضعیفها در جنگ که این سلاح به خـوبان نمیکند کاری دلیـل خلق زمین و زمانه خـندۀ توست بساست اینکه علی گفتهاست؛ «بندۀ توست» تو آمدی و جهان غرق در طواف تو شد تمام باور ما «عینوشینوقاف» تو شد گـرفـتـه بـود و پر از ابـر آسـمان، اما دلش پـرنـدۀ حالوهـوای صاف تو شد تمام مردم اگر معتکـف به کعـبه شدند ولی ببین دل کعبه در اعـتکاف تو شد هزار یوسف کنعان به صف شد و هر یک به حُسن مشتریِ تاری از کلاف تو شد تمام رحمت و لطف خـداست خـندۀ تو تمام خـشم خـدا تـیـغِ در غـلاف تو شد رسوم جاهلی از دم شدند زنـده به گور همین که بر تنشان جامۀ عفاف تو شد بَرنده بود هر آن کس که باخت دل بر تو شکست خورد هرآنکس که در مصاف تو شد که در زمین و زمان هیچکس نظیر تو نیست اسیر خویش شده هرکسی اسیر تو نیست چو همطراز تو در عرصۀ وجود نبود جواب مسـئـلۀ ما بجـز «نـبـود»، نـبود به احـتـرام تو بـتها به خـاک افـتـادند وگرنه هـیچ دلیلی بر این سجـود نـبود لب ملائـکـه مشـغـول ذکـر نـام تو شد چرا که بهتر از این در جهان، سرود نبود به هرکجا که وزیدهست عطر تو جایی برای عنبر و مشک و گلاب و عود نبود تـمـام عـمـر تـو خـرج هـدایـت مـا شد تجـارتی که بـرای زیـان و سـود نـبود کنار تو پَرِ جـبریل سوخـت، ثـابت شد که شأن و منزلت او در این حدود نبود حرا گواهی این که کسی به خلـوت تو به جـز خـدا و عـلـی لایق ورود نـبود بخـوان به نام خـدایی که آفـریده تو را که در مکـارم اخـلاق برگـزیـده تو را به قـامـت تو بـرازنـده بود جامۀ وحی اگر به دست تو تنهـا رسـید نامۀ وحی مسیر خطبۀ حق است حرف تو که خدا گذاشتهست به روی سرت عمامۀ وحی خدا نخواست که کُـتّاب وحی بنـویـسند به غیر نام تو را در شـنـاسـنامۀ وحی بـهـشـتـیـان زمـیـنانـد دوسـت دارانـت که یـاوران تو بـودنـد در اقـامـۀ وحی رکود، رونـق بـازار شـاعـران میشـد سروده بودی اگر یکنفس چکامۀ وحی سـنـد شدهست به عـنوان نـام نـامـی تو از ابـتـدای ازل مـهـر کـارنـامـۀ وحی به حکـم آیـنۀ آیۀ «اُولِی الأَمـر» است که تا امـام زمـان میرسد ادامـۀ وحی دوبـاره میرسـد از راه احـمـد دیـگـر بـگـو؛ «مـحـمـد و آلمـحـمـد» دیـگـر جهان اگرچه که در ظاهر امن و آرام است ولی بدون تو در هالهای از ابهام است تـمـام آنچـه که دربـارۀ تـو مـیدانـیـم اگر درسـت تـأمـل کـنـیم، اوهـام است قسم به دوستیِ گرگومیش صبح و غروب که غیر بام تو هر بام دیگری دام است در این زمانۀ شهرت، خوشا به حال دلی که آشـنای تو و بین خلـق گـمـنام است تـفـاوتـی نـکـنـد پـیــر یـا جـوان بـودن کسی که از غم هجران نمرده ناکام است در ایـن تـلاطـم امـواجِ تـنـدِ سـردرگـم خـیـال هـر اقـیـانـوس با تـو آرام است سپیدهوار سر از شب برآر ای خورشید! که آفتاب جهـان بیتو بر لب بـام است شکوه عشق پرآوازه میشود یکروز تو میرسی و جهان تازه میشود یکروز |